یکشنبه , ۲۷ آبان ۱۳۹۷

رفیق مرﯼ دارش

سپیده سرخ روز جاودﺍن یادﯼ ﺍز رفیق مرﯼ دﺍرش ( ۱۳۳۲- ۱۳۷۵)

عکس پشت صحنۀ فیلم “به خاطر همه چیز”، به  کارگردﺍنی رجب محمدین ﺍست و مرﯼ منشی صحنه بود، ﺍین عکس مربوط به سال‌هاﻯ  ﺍولیه پس ﺍز آزﺍدﯼ ﺍز زندﺍن ﺍست. و آفتاب آیت بی چونی بود  که رسالت نورﺍنی خود رﺍ  در گوش هاﯼ خوﺍب آلود زمین دلیرﺍنه زمزمه می کرد …… و آب ﺍنعکاس روﺍنه ﯼ نور و روز بود…… (مرﯼ دﺍرش)

یاد نامۀ زیر توسط یکی ﺍز رفقاﯼ حزبی که همرزم و هم حوزه رفیق مرﯼ دﺍرش بوده به رشته تحریر در آمد و در ﺍختیار هئیت تحریریه قرﺍر گرفته ﺍست. با تشکر ﺍز رفیق، عین یادنامه رﺍ در ﺍین شمارۀ توفان ﺍلکترونیکی به چاپ می رسانیم و یاد رفیق مرﯼ دﺍرش ﺍین هنرمند ﺍرزندۀ ﺍنقلابی حزب رﺍ گرﺍمی می دﺍریم. هئیت تحریریه

  ***

دومین روز سال بود و از صبح زود در ارتباط با فعالیت حزبی به رفقاﯼ حزبی سر زده بودم وقتی که به طرف محل قرار با رفیق سپیده (مرﯼ دارش ) می رفتم ٬ تصمیم گرفتم هدیه‌اﯼ به مناسبت عید به او بدهم  .مقابل دانشگاه تهران که رسیدم در کتابفروشی‌ها مدتی به دنبال کتابی مناسب گشتم تا چشمم به کتاب “جان شیفته” افتاد ؛ کاملاا مناسب براﯼ روح عاشق و سرکش رفیق سپیده بود؛ آن را خریدم و به محل قرار رفتم .کتاب را به او دادم و نمی دانستم که روزﯼ نویسنده‌اﯼ انقلابی بدون اطلاع از این هدیه در یادنام‌هاﯼ براﯼ رفیق از عنوان “جان شیفته “استفاده می کند . او واقعاا جانی شیفته و عاشق داشت ٬هم عاشق پدرش بود ٬هم عاشق خواهرش ؛هم عاشق کودکان بود و هم عاشق میهن و مردم میهنش .همانند آنت قهرمان رمان “جان شیفته.”این یک اتفاق ساده بود .کتابی نیز به رسم عیدﯼ
122
از رفیق هدیه گرفتم که در صفحه اول آن نوشته بود “تقدیم به رفیقی که روزهاﯼ مبارزه در کنار یکدیگریم. ﺍمید که روزهاﯼ پیروزﯼ رﺍ نیز در کنار یکدیگر باشیم” رفیق مرﯼ دﺍرش در سال ۱۳۳۲ در شهر تهرﺍن به دنیا آمد، پدرش نظامی بود و با درجه سرهنگی بازنشسته شد . او جسور بود وبا شهامت٬ وقتی تصمیم می گرفت با تمام وجود کوشش می کرد تا به خواستۀ خود برسد .از هیچ چیزﯼ ترس نداشت  .وقتی نویسندهاﯼ پیشرو او را به فروغ فرخزاد تشبیه می کند کاملاا محق است ( .تمام تشابهات اتفاقی است ٬ساده. )  وارد دانشکدۀ هنرهاﯼ دراماتیک می شود و در رشتۀ بازیگرﯼ به ٤٦3٤رفیق مرﯼ در سال تحصیل می پردازد درهمان سال در نمایش “چهرههاﻯ سیمون ماشار”به کارگردﺍنی سعید سلطانپور و محسن یلفانی در نقش سیمون ماشار به ﺍیفاﯼ نقش می پردﺍزد .مرﯼ جوﺍن و زیبا با قدرتی خارقﺍلعاده که به قول آقاﯼ محسن یلفانی به معجزه شبیه بوده ﺍست ﺍز عهدۀ نقش خود برمی آید.چنان شور و هیجانی در تماشاچیان به وجود می آید که ساوﺍک ﺍز ﺍدﺍمۀ ﺍجرﺍ جلوگیرﯼ می کند . بعد از آن مرﯼ دارش علی رغم جوانی ٬زیبائی ٬قدرت فوقالعادۀ بازیگرﯼ٬ آشنائی با بزرگان ادب و هنر ٬امکانات مالی و معرفهاﻯ قوﯼ٬ به پول و شهرت پشت می کند و هرگز به صورت حرفهاﯼ و یا خبر ساز به روﯼ صحنه نمی رود . آیا او در نقش خود باقی می ماند؟ در نقش سیمون ماشار؟ در نقش ژاندارک؟ در نقش آنت؟ در نقش فروغ؟  آرﯼ٬ رفیق مرﯼ دارش (سپیده )هم این بود و هم آن .به تمام بزرگان و قهرمانان واقعی و قهرمانان و بزرگان داستانها شبیه بود . ولی رفیق مرﯼ دارش در زندگی هرگز نقش کسی را بازﯼ نکرد٬ سعی و تلاش براﯼ وانمود کردن از خود نشان نداد همواره خودش بود ٬انسانی از سرشت ویژۀ٬ یک کمونیست واقعی . آقاﯼ محسن یلفانی در مورد رفیق مرﯼ دﺍرش ،چنین می نویسد “:از همان آغاز پیدا بود که مرﯼ دارش از کسانی است که دریافت حضورشان ٬با معرفی و آشنائی پایان نمی گیرد ؛چرا که در وجود و رفتارشان٬ همواره و هر آن٬ چیزﯼ ناشناخته و نامنتظره٬ چیزﯼ مغتنم و ارجمند وجود دارد که می تواند ما را در جذبه و شگفتی دائمی نگاه دارد….در عین حال همواره هم چون یک ناظر دوم مراقب خود بود و هیچ وقت تسلط خود را بر عواطف و رفتارش از دست نمی داد .با وجود همۀ شور و اشتیاقی که از خود بروز می داد٬ …..هرگز سخنی یا اشارهاﯼ که حاکی از رضایت و تایید نسبت به کارش باشد٬ از او شنیده و یا دیده نشد…..در این میان آن چه هرگز به ذهنش خطور نمی کرد ٬تدارک آینده و مال اندیشی بود گوئی حتی چنین فکرﯼ را خیانت به آزادگی و بی پروائی خود می دانست .اگر چه طبعی بلند و دیرپسند داشت٬ از هرگونه جاه طلبی شخصی به دور بود .به بچه ها علاقهاﯼ چاره ناپذیر و مهارنکردنی داشت و با چنان خود انگیختگی و صمیمیتی با آنها رفتار می کرد که بلافاصله به او وابسته می شدند “…..  به فرانسه می رود و در آنجا به عضویت کنفدراسیون در می آید وهم چنین از ٤٦3۱در سال هواداران فعال سازمان مارکسیستی لنینیستی توفان می شود . بعد از انشعاب در سازمان م ل توفان رفیق مرﯼ به همکارﯼ با حزب کمونیست کارگران و دهقانان ایران می پردازد و بعد از انقلاب به ایران می آید و در کمیتۀ شرق تهران به فعالیت ادامه می  عضو کمیته می شود و مسئولیت بخش بزرگی از کمیته شرق را قبول می کند .در ٤٦3٢ دهد .از سال  در اصفهان به فعالیت ادامه ٤٦۱٤ به اصفهان منتقل می شود و تا هنگام دستگیرﯼ در سال ٤٦۱0سال  به دانشکدۀ هنرهاﯼ ٤٦3٢ ایجاد می کند .در سال ٤٦3٢ می دهد .انجمن هنرمندان حزب را در سال زیبا وارد می شود و ادامۀ تحصیل می دهد .با صداﯼ دانشجو و سپیدۀ سرخ همکارﯼ داشت و با نشریۀ سرزمین عقابها نیز همکارﯼ کوتاهی داشت . اجراﯼ سرود و نمایش در میتینگها و تماس با هنرمندان و گروههاﻯ هنرﯼ بخش کوچکی از فعالیت رفیق را در بر می گرفت .رفیق مرﯼ تمام وقت در اختیار حزب بود و می توان گفت زندگی شخصی نداشت .با وجود آن که روحی سرکش و نا آرام داشت ولی به شدت منضبط و قانونمند٬ به
123
زندگی و فعالیت حزبی می پرداخت .نمونهاﯼ براﯼ انضباط آگاهانه بود .مملو از شور و هیجان٬ روحی داشت آزاد و رها ٬ پایبند هیچ قانون ثابت ٬اجبارﯼ و مقدسی نبود و در عین حال هر چه را که “ضرورﯼ “می دید لازمالاجرا و مقدس می دانست .بدین شکل قوانین حزبی را لازم می دید .در نظر دادن در جمع و اطاعت از جمع پیشتاز بود .هیچ وقت حرفش را نمی خورد ولی همواره براﯼ اجراﯼ نظر جمع آماده بود. رفیق مرﯼ دلیلی بود مجسم علیۀ نظریۀ ضد حزبی که سانترالیسم را در مخالفت با دمکراسی و آزادﯼ می داند . رفیق مرﯼ دارش از جمله افرادﯼ نبود که به دلیل مد شدن یک نظریه یا یک سازمان بدانها روﯼ می آورند .رفیق مرﯼ دارش با آگاهی بر ضرورت تاریخی اجتماع و مسیر تکاملی ان و علم بر چگونگی حرکت اجتماع و ابزار لازم در مسیر تکامل بود که مارکسیسم ــ لنینیسم  در اصفهان دستگیر می شود و به حبس ابد محکوم می شود .خانم ٤٦۱٤ و حزبیت را برگزید. در سال شهلا سلطانی که مدتی با رفیق مرﯼ دارش هم بند بوده است در یادنامهاﯼ از او چنین می آورد:  ….”انسانها را دوست داشت ٬همان طور که بودند و به دیگران سخت احترام می گذاشت .بردبارﯼاش همیشه مرا به تحسین وا می داشت .در مقابل دوست چقدر خود باخته بود .بعد از مراسم خاکسپارﯼاش٬ در راه بازگشت ــ قدمها چه سنگین بودند ــ دوست و هم بند مرﯼ در زندان اصفهان خاطرهاﯼ از او برایم تعریف کرد  :آن دو را براﯼ اعدام می بردند ــ ساختگی بودن آن را نمی توانستند حدس بزند٬ چون به آنها گفته شده بود ٬ حکمشان اعدام است ــ مرﯼ در آن لحظه افسوس خورده بود که چرا نتوانسته است از بچه ها خداحافظی کند  .خانم مینا انتظارﯼ که مدتی با رفیق مرﯼ دارش هم بند بوده است در خاطرات خود از زندان در مورد او می آورد ” :مرﯼ دارش “از اعضاﯼ حزب توفان و از هم بندان خوبمان در زندان بود که سالها شرایط سخت زندان را تحمل کرد .در سال  در تصادف رانندگی ٤٦١3 آزاد می شود و بعد ازان به فعالیت هنرﯼ روﯼ می آورد و در سال ٤٦۱٢ کشته می شود “. خانم شهلا سلطانی در مورد تصادف و مرگ مرﯼ دارش می آورد : ….”در یک حادثۀ احمقانه  .مرﯼ هیچ زخمی بر نداشته بود ٬گوئی که آرام خفته باشد .کودکی که در بغل مرﯼ نشسته بود ٬ هیچ صدمهاﯼ ندیده بود و زنده ماند .چقدر مرﯼ بچهها را دوست داشت….. !مرﯼ براﯼ من زنده است .در تصویرﯼ که در اوین از او در ذهنم نقش بسته است  .در راهروﯼ زندان قدم زنان می بینمش؛ در ساعات دیر وقت شب و بعد از ظهرهاﯼ زندان ٬ که اندکی از هیاهو و تب و تاب زندان کاسته می شد . او را می بینم در لباس همیشگیاش٬ شلوار جین و پیراهن  ساله را می ٣0 چهارخانه٬ …..او را با لبخند محجوب و مهربانش می بینم و صداﯼ طنین دار مرﯼ شنوم در نقش سیمون ماشار در دادگاهی که به مرگ محکومش کرد٬ او در حالی که روﯼ زمین می کوبید ٬ با خود تکرار می کرد”:اینجا صدایش بلند نمی شود  .چه شده ؟صدایش بلند نمی شود !زمین فرانسه دیگر صدایش بلند نمی شود “. رفیق مرﯼ دارش همواره به آنچه می اندیشید و به آنچه بود وفادار ماند .سختی مبارزه را تا روز دستگیرﯼ و بعد از آن در زندان با بردبارﯼ تحمل کرد  .بعد از آزادﯼ از زندان مجدد اا به فعالیت هنرﯼ روﯼ می آورد  .پر کار و خستگی ناپذیر بود  .آقاﯼ یلفانی در مورد رفیق چنین می نویسد : پایدارﯼ و شکیبائی دلیرانهاش در تحمل کیفر مقدرﯼ که چنین انتخابی به دنبال داشت ٬ گواهی  » می داد که در نهایت آنچه براﯼ او اهمیت داشت ٬ وفادارﯼ به خویشتن خویش و پاسدارﯼ از گوهر شأن  « .و حرمت انسانی بود گزارشی نیز که دوستانش از صحنه ﯼ مرگش در یک تصادف بی معنی می دهند ٬ خبر از آن می دهد که او تا لحظه ﯼ آخر به آنچه بود و آنچه می نمود وفادار ماند ….. .و بیم زده و مردد از خود می پرسم که آیا با به روﯼ کاغذ آوردن این کلمات٬ به بی نیازﯼ و پرهیزکارﯼ او جسارت نکردهام٬ و آیا به بزرگ ترین درسی که از دوستی با او آموختم وفادار ماندهام :براﯼ فرد انسانی مهم نیست که زندگیاش از چه ابعاد و ابزارﯼ برخوردار باشد ؛ آنچه اهمیت دارد این است که ابعاد و ابزارﯼ را که سرنوشت در اختیارش نهاده٬ در این کارزار ناخواسته و بی سرانجام زندگی٬ براﯼ تحقق سرشت انسانیاش به کار گیرد … ”   : سال از آنچه رفیق مرﯼ دارش در صفحه اول کتاب  “ژان کریستف “نوشت ٣١
124
“تقدیم به رفیقی که روزهاﯼ مبارزه در کنار یکدیگریم ﺍمید که روزهاﯼ پیروزﯼ رﺍ نیز در کنار یکدیگر باشیم  “می گذرد. اگر چه رفیق مرﯼ دارش٬ و بسیارﯼ ازتوفانیان پر کشیده و دیگر شهداﯼ انقلابی و مبارز در کنار ما نیستند لیکن یادشان همواره با ماست و خاطرۀ تابناکشان گرما بخش و روشن کننده راه ما براﯼ استقرار آزادﯼ و سوسیالیسم است. .

جاودﺍن باد یاد و خاطرۀ رفیق مرﯼ دﺍرش! یاد تمامی جانباختگان توفانی و همۀ شهدﺍﯼ رﺍه آزﺍدﯼ گرﺍمی باد! خورشیدﯼ ۱۳۸۹ مردﺍد * * * * *

Print Friendly, PDF & Email