دوشنبه , ۲ بهمن ۱۳۹۶
برگ نخست / مجموعه مقالات / مقالات نشریه توفان / پیروزی انقلاب کبیر سوسیالیستی اکتبر پیروزی نظریه لنین در مورد امپریالیسم بود

پیروزی انقلاب کبیر سوسیالیستی اکتبر پیروزی نظریه لنین در مورد امپریالیسم بود

به­مناسبت صدمین سالگرد انقلاب کبیر سوسیالیستی اکتبر

لنین رهبر انقلاب کبیر سوسیالیستی اکتبر در سال ۱۹۱۷ دانش مارکسیسم را تکامل داد و با پیدایش و شناخت پدیده امپریالیسم به مثابه بالاترین مرحله سرمایه­داری، زمینه تئوریک انجام انقلاب اکتبر را فراهم ساخت. لنینیسم بر اساس افکار لنین و تکامل دانش مارکسیسم شکل گرفت و تدوین شد. لنینیسم مبارزه­ای حاد بر علیه تروتسکیسم و همه دشمنان مارکسیسم  از جمله کائوتسکیسم بود که اصول اساسی مارکسیسم نظیر دیکتاتوری پرولتاریا، رهبری طبقه کارگر در انقلاب توسط حزبش، کسب قدرت سیاسی توسط پرولتاریا و سرکوب بورژوازی، انقلاب قهرآمیز به منزله قانون عام گذار به مرحله بعدی تحول سیاسی، نفی پارلمانتاریسم بورژوائی، پیدا کردن مقوله دیکتاتوری پرولتاریا در بطن شوراهای کارگری-دهقانی وسربازان و به رهبری حزب طبقه کارگر و… را نفی می­کردند و اعتقادی به تئوری “امپریالیسم” لنین و “امکان پیروزی انقلاب سوسیالیستی در یک کشور” را نداشتند. رفیق استالین که ادامه دهنده راه لنین بود این دانش علمی را در دو جلد آثار فناناپذیر خویش به نامهای “اصول لنینیسم” و “مسایل لنینیسم” تدوین کرد.

دشمنان سوسیالیسم و تروتسکیستها با این اصول لنینی مخالفند و دشمنی خود را با لنین و انقلاب اکتبر در قالب دشمنی با رفیق استالین و حزبیت بلشویکی جا می­زنند. تجلیل از صدسالگی انقلاب کبیر اکتبر تنها با تجلیل از لنین و استالین مقدور است. آنها که لنین را در مقابل استالین قرار می­دهند دشمنان سوسیالیسم­اند که از آخور تروتسکیسم نشخوار می­کنند. آنها نه درکی از مارکسیسم لنینیسم دارند و نه از رویزیونیسم. کاسه مغز آنها آلوده و مملو از خزعبلات “بروکراتیسم” تروتسکیستی و دروغهای رویزیونیستی است.

تئوری امپریالیسم لنین تصوراتی را که مارکس و انگلس در دوران آغاز و در زمان رقابت آزاد سرمایه­داری از انقلاب سوسیالیستی داشتند از ریشه زیر و رو کرد و مارکسیسم را بر شرایط تحولات تاریخی جدید بر اساس اعتقاد به قانونمندی ماتریالیسم تاریخی تکامل داد. لنین نوشت: “ما دیدیم که امپریالیسم از لحاظ ماهیت اقتصادی خود، سرمایه­داری انحصاریست. تنها همین موضوع مقام تاریخی امپریالیسم را معین می­کند، زیرا انحصار که بر زمینه رقابت آزاد  به وجود آمده و همانا زائیده رقابت آزادست یک دوران انتقالی از نظام سرمایه­­داری به نظام اقتصادی-اجتماعی عالیتریست.”(نقل از امپریالیسم آخرین مرحله سرمایه­داری بخش ۱۰ مقام تاریخی امپریالیسم).

پذیرش تئوری لنین در مورد تحلیلش از اوضاع جهان، عواقب مهمی برای مبارزه طبقه کارگر و خلقهای جهان داشت که صحت خود را تا به امروز حفظ کرده است و امروز نیز اعتقاد به مبارزه ضدامپریالیستی پرچم روشنی بر ضد همه همدستان امپریالیسم شده است که خود را زیر پوشش “مبارزه علیه سرمایه­داری” و نفی مبارزه ملی پنهان کرده­اند.

لنین نشان داد که عمر سرمایه­داری دوران رقابت آزاد به سر رسیده است و با پیدایش انحصارات که اساس نضج امپریالیسم است ما با پدیده­ای روبرو می­شویم که بر اساس تنگی بازار داخلی به صدور سرمایه­ برای بازارهای خارجی پرداخته و دنیا را بر اساس توازن نیروی خود به مناطق تحت نفوذ، هم از جنبه غارت مواد اولیه و کسب بازار فروش کالا و هم از جنبه استثمار شدید نیروی کار تقسیم کرده است. دنیای کنونی از نظر جغرافیائی بر اساس منافع امپریالیسم، میان گروهبندی­های موجود امپریالیستی تقسیم شده­اند و تقسیم مجدد آنها موجبات جنگهای جهانی را فراهم می­آورد. لذا جنگ­های جهانی مولود پیدایش امپریالیسم است که انسانها را دسته دسته به قتل می­رساند و ممالک آنها را به زیر سلطه خویش گرفته و استقلال و حق حاکمیت ملی آنها را ازبین می­برند. امپریالیسم حقوق بین­الملل را به رسمیت نمی­شناسد مرزهای حقوقی و جغرافیائی را برنمی­تابد و در نفی حدود و ثغور مرزی بسیار “انترناسیونالیست” است.

این واقعیت از این حکم لنین نتیجه شد که: “تکامل سرمایه­داری در کشورهای مختلف بطور بینهایت ناموزونی انجام می­گیرد. طور دیگری هم در شرایط تولید کالائی نمی­تواند باشد. از اینجا یک نتیجه مسلم و قطعی به­دست می­آید: سوسیالیسم نمی­تواند در آن واحد در تمام کشورها پیروز گردد. سوسیالیسم ابتداء در یک یا چند کشور پیروز خواهد شد و بقیه تا مدت زمانی در دوران بورژوازی و یا ما قبل بورژوازی باقی خواهند ماند…”(برنامه جنگی انقلاب پرولتاریائی). ولی همین پیروزی سوسیالیسم در یک کشور که در روسیه با موفقیت انجام شد و به ساختمان سوسیالیسم علیرغم خرابکاری دشمنان منجر گشت، نتایج مهم دیگری نیز در بر داشت که ما به آن می­پردازیم که از مسایل مورد اختلاف مارکسیست لنینیستها با تروتسکیستهاست.

نفی ماهیت امپریالیسم و وجود کشورهای امپریالیستی و تنزل همه آنها تا به حد کشورهای “سرمایه­داری”، از شگردهای دشمنان لنینیسم و تروتسکیستها و نئولیبرالیستهای “چپ” است. امپریالیسم برای غارت کشورهای تحت­سلطه به یک هجوم ایدئولوژیک نیاز دارد و این هجوم را در پوشش “انترناسیونالیسم پرولتری” انجام می­دهد. آنها سازمانهای کمونیست کارگری راه می­اندازند که وظیفه دارند در قالب “کمونیست” به تبلیغ بی­مرزی، بی­وطنی بپردازند و مانند شاگردان با وفای “میلتون فریدمن”، نوع جدید تئوری­های “چپ” نئولیبرالی-امپریالیستی را در این کشورها پیاده کنند. نفی وجود امپریالیسم و مبارزه ضد امپریالیستی، نفی ماهیت انقلابیِ مبارزه ملی، جایگزینی مبارزه ملی که مکمل مبارزه طبقاتی ضدسرمایه­داری است با مبارزه صرفا ضدسرمایه­داری همه و همه برای این است که جبهه مبارزه بر ضد امپریالیسم خالی بماند تا سرمایه­های کلانِ آنها در درون کشور مفروض به چپاول بپردازند و مبارزه کارگران را که باید در عین حال بر ضد غارتگران استعمارگر باشد تنها بر ضد استثمارگران سرمایه محدود کنند تا کل جنبش شکست بخورد و زمینه چپاول نئولیبرالیسم باز گردد.

لنین در سپتامبر سال ۱۹۱۶ در مقاله “برنامه جنگی انقلاب پرولتریائی” که بعد از تکامل سرمایه­داری به امپریالیسم بود، نوشت: “و اصولا خنده­آور است اگر بگوئیم مثلا بعد از جنگ فعلی، چنانچه در نتیجه آن کشورهای محارب بکلی از پای در آیند “ممکن نیست” “هیچ­گونه” جنگ ملی، ترقیخواانه و انقلابی از طرف مثلا چین باتفاق هندوستان، ایران ، سیام و غیره بر ضد دول معظم به­وقوع پیوندد.

نفی هرگونه امکان وقوع جنگهای ملی در شرایط امپریالیسم، از لحاظ تئوری غلط، از لحاظ تاریخی اشتباه آشکار و از لحاظ عملی برابر است با شونیسم اروپائی: ما که متعلق به ملتهائی هستیم که صدها میلیون از افراد اروپا، آفریقا، آسیا و غیره در چنگ ستم آنهاست باید به­ملت­های ستمکش بگوئیم که جنگ آنها برضد ملتهای “ما” “غیرممکن است!”.”

می­بینیم که لنین از جنگ ملی در ایران ۱۹۱۶ که کشوری نیمه مستعمره و فئودالی بود و نه سرمایه­داری سخن می­گوید. وی از انقلاب ملی مردم ایران بر ضد امپریالیسم حمایت می­کند و آنرا عادلانه، مترقی، انقلابی و ممکن می­شمارد. امری را که لنین به عنوان انقلاب ملی دردوران امپریالیسم مطرح می­کند تروتسکیستها نفی می­نمایند آنها فقط به انقلاب ضد “سرمایه­داری و سوسیالیستی” که بطور همآهنگ در چند کشور با انقلاب جهانی انجام شود اعتقاد دارند. لنین با این نظریه خود مفهوم انقلابات سوسیالیستی دوران مارکس و ضدامپریالیستی بعد از مارکس را از هم جدا می­کند. انقلاب جهانی محصول دوران رقابت آزاد سرمایه­داری و انقلابات سوسیالیستی و ملی ِضدامپریالیستی محصول دوران پیروزی انحصارات و پیدایش امپریالیسم است. هر کس این تفاوتهای لنینیستی را نفهمد همیشه با نقاب “چپ” در چنگ عفریت ایدئولوژی امپریالیستی گرفتار است و از زیر بار مسئولیت دفاع از جنبشهای ملی به بهانه­های اینکه رهبری پرولتاریا در آن وجود ندارد و یا ایدئولوژی اسلامی بر آن حاکم است، فرار می­کند و به جبهه امپریالیستها می­پیوندد.

در دوران کنونی فقط مبارزه کارگران نیست که به سوسیالیسم می­انجامد، بلکه این مبارزه همانگونه که لنین و استالین گفته­اند باید مبارزه خلقها علیه امپریالیسم و استعمار نوین را نیز در برگیرد و در شعار “پرولتاریای جهان و خلقهای ستمکش متحد شوید” بازتاب یابد. شعار “پرولتاریای جهان متحد شوید” به یک دوره تاریخی رقابت آزاد سرمایه­داری تعلق داشت و امروز پرولتاریای ممالک متروپل باید متحدان خویش را بر ضد امپریالیسم جهانی در مبارزه ملی و آزادیبخش خلقهای تحت­ستم جستجو کنند. این مبارزات به امپریالیسم آن چنان صدمات جبران ناپذیری می­زند که آنها را در درون ممالک متروپل تضعیف کرده و به تشدید مبارزه طبقاتی منجر می­شود. مبارزه کارگران ممالک سرمایه­داری امپریالیستی و ممالک تحت­سلطه و نیمه­مستعمره مکمل یکدیگر هستند و باید به هم برای کسب قدرت سیاسی یاری رسانند. پیروزی سوسیالیسم در دوران امپریالیسم بر این پایه­ها نیز استوار است و به علت تضاد منافع میان امپریالیستها این بخت را به طبقه کارگر کشورها می­دهد که در صورت وجود شرایط عینی، با کسب قدرت سیاسی به استقرار سوسیالیسم دست زنند و خلقهای جهان نیز آزادی و استقلال کشور خویش را به دست آورند. البته در ممالک تحت­سلطه الزاما رهبری مبارزات آزادیبخش در دست طبقه کارگر نیست، زیرا طبقات دیگری هم هستند که در اخراج و کوتاه کردن دست امپریالیسم دارای منافع سیاسی و اقتصادی مشترک با پرولتاریا می­باشند،همانگونه که لنین به خلقهای چین، هندوستان، ایران و سیام اشاره کرده است که در سال ۱۹۱۶ از تعداد معدودی کارگر برخوردار بودند و اکثریت عظیم جمعیت آنها را دهقانان تشکیل می­دادند. شعار “پرولتاریای جهان و خلقهای ستمکش متحد شوید” یکی از مظاهر روشن لنینیسم است.

دشمنان لنینیسم که دشمنان انقلاب کبیر اکتبر هستند، مبارزه ملی را نفی می­کنند و تمام تضادهای جهان را به تضاد کار و سرمایه در جامعه سرمایه­داری محدود می­نمایند. وقتی به آنها انتقاد می­شود که به چه مناسبت از مبارزه ضدامپریالیستی سخنی نمی­رانید به دروغ متوسل شده و مدعی می­گردند: مبارزه ضدامپریالیستی در همان بطن مبارزه ضدسرمایه­داری نهفته است و چنانچه ما در همه جا از مبارزه ضدسرمایه­داری سخن برانیم مبارزه ضدامپریالیستی را نیز مد نظر داریم. این مانند آن می­ماند که مفهوم مبارزه ضدامپریالیستی و ضدسرمایه­داری را با مفهوم عامتر مبارزه طبقاتی جایگزین کنیم تا کسی سر در نیآورد که با کدام دشمن مشخص باید مبارزه کند. نافیان مبارزه ضدامپریالیستی در دوران کنونی دشمنان مارکسیسم لنینیسم هستند. استنادات آنها به مارکس و به دورانی که سرمایه­داری در آغاز خود بود و به رشد آرام و در یک رقابت آزاد ادامه می­داد در دوران گردبادهای عظیم اجتماعی، در دورانی که انحصارات بر همه جا حاکم شده و امپریالیسم را به وجود آورده­اند گمراه کننده و شبه کمونیستی است. این “مارکسیستها” جاده بازکن پیروزی­ تئوری­های فریدمن در تحقق نئولیبرالیسم و نظریات ضدکمونیستی کارل پوپر برای “جامعه باز” با هدف غارت امپریالیستی هستند.

انقلاب در فلسفه مارکسیسم به­معنی دگرگونی مناسبات تولید کهن و استقرار مناسبات تولیدی نوین است. برپایه این تغییر بنیادی، روبنای ایدئولوژیک نوین جامعه شکل می­گیرد و در نتیجه آن ساخت اجتماعی- اقتصادی کهنه  نابود شده، یک ساخت اجتماعی-اقتصادی تازه­ای پدید می­آید. طبقات ارتجاعی کهن با از دست دادن قدرت سیاسی از بین رفته و طبقه بالنده جدید قدرت سیاسی را به کف آورده و جامعه را در جهت خواستهای اقتصادی خویش تغییر می­دهد. در انقلاب بورژوائی، با تصرف قدرت سیاسی توسط بورژوازی، روابط تولیدی فئودالی جای خود را به روابط تولیدی جدیدی می­دهد که نام آن روابط تولید سرمایه­داری است و متناسب با آن طبقات حاکم نیز تغییر می­کنند. قدرت سیاسی از دست فئودالها به در آمده و به دست بورژوازی می­رسد که در پی برپائی جامعه نوین سرمایه­داری است. در تمام دوران تحولات بنیادی که تا زمان مارکس به وقوع پیوسته است ما با این رویدادها و توضیح تغییر بنیادی در جامعه به عنوان انقلاب اجتماعی روبرو بوده­ایم. در انقلاب سوسیالیستی نیز با تصرف قدرت سیاسی و اقتصادی توسط پرولتاریا، با جایگزینی مالکیت خصوصی بر وسایل تولید با مالکیت اجتماعی، روابط سرمایه­داری جای خود را به روابط تولیدی سوسیالیستی وامی­گذارد.

تا اینجا به نظر می­رسد که برای مدعیان پذیرش فلسفه مارکسیسم همه چیز روشن است. ولی کسانی که مارکسیسم را فقط تا این حد بفهمند کمونیست نیستند، زیرا ماتریالیسم دیالکتیک، ماتریالیسم تاریخی و مفهوم مبارزه طبقاتی و تکامل جامعه را نفهمیده­اند، سالمترین این عده برخورد ذهنی و ایدآلیستی به تاریخ دارند و ناسالم­ها طبیعتا ضدلنینیسم بوده و به نفی مدام لنینیسم مشغولند و با نفی امپریالیسم و ارجاع به گفتار مارکس در یک دوران تاریخی پیشتر در پی ایجاد گمراهی و فریب مردم با نقاب “چپ” هستند. آنها انقلاب ملی را در دروان امپریالیسم نفی می­کنند. روشن است که مارکس نمی­توانسته در مورد انقلاب ملی نظر دهد، زیرا انقلاب ضدامپریالیستی مربوط به دوران ظهور امپریالیسم است و به دوران لنینی برمی­گردد. مارکس در دوران رقابت آزاد سرمایه­داری به انقلاب جهانی اعتقاد داشت که باید انقلاب سوسیالیستی در چند کشور همزمان صورت پذیرد تا هم از همدستی بورژوازی برای سرکوب پرولتاریا در یک کشور جلو گرفته شود و هم پرولتاریای این کشورها از امکانات یاری به هم و همبستگی با یکدیگر برخوردار شوند، امری که برای پیروزی و ساختمان در آن دوران لازم بود. ولی در دوران رشد سرمایه­داری و پیدایش انحصارات و امپریالیسم، ما با نوع جدیدی از انقلابات روبرو هستیم که دیگر نمی­توانیم با قدرت جهالت و کوربینی طبقاتی بر آن سرپوش بگذاریم و مدعی شویم چنین چیزی وجود ندارد.

انقلاب ملی یا ضدامپریالیستی امری نو می­باشد. متعلق به سده بیست و به ویژه به نیمه دوم این سده است که دیگر ربطی به شخص مارکس و یا انگلس ندارد. آنها دانش مارکسیسم را به ما داده اند تا ما خود بتوانیم به تحلیل از شرایط مشخص بپردازیم. در کشور الجزایر مردم بر ضد استعمار فرانسه به انقلاب دست زدند و دست امپریالیسم فرانسه را از تعیین سرنوشت کشور خویش کوتاه کردند. در این کشور فرانسوی­ها مالکان زمین­ها بودند و الجزایری­ها برای آنها کار می­کردند. بخشی از بورژوازی الجزایر با امپریالیستها همکاری می­کرد و بخشی بر ضد آنها به پیکار رهائی­بخش دست زده بود و می­خواست مالکیت زمین را از چنگ فرانسوی­ها در آورده و به دست مالکان الجزایری برساند. با وجود ارتش اشغالگر فرانسه امکان هیچ اصلاحاتی دراین کشور ممکن نبود. این مبارزه برای آن نبود که مناسبات تولیدی سرمایه­داری را با سوسیالیسم جایگزین کنند، بلکه مبارزه­­ای بود سیاسی تا مردم الجزایر خود حاکم بر سرنوشت خود باشند و حکومت مورد علاقه خویش را بر سر کار آورند. در اینجا بحث بر سر این نیست که ایدئولوژی اسلامی مترقی­تر است یا ایدئولوژی بورژوائی امپریالیستی فرانسه، بحث بر سر آزادی ملی است. همین پدیده که فقط نابینایان مظنون آنرا نفی می­کنند، سراسر آفریقا، آسیا و آمریکای لاتین را در برگرفته بود. انقلاب کوبا نیز انقلاب سوسیالیستی نبود و نخست برای پایان دادن به سلطه امپریالیسم و عامل دست­نشانده­اش باتیستا صورت گرفت. ما از انقلاب چین، ویتنام، کره، کامبوج و… سخن نمی­رانیم زیرا در پاره­ای از این کشورها رهبری مبارزه ملی توسط پرولتاریا تضمین شده بود. ولی الزاما رهبری مبارزه ضدامپریالیستی نباید در دست پرولتاریا باشد. همینکه رهبری مبارزه مردم برای آزادی از دست امپریالیسم به دست بورژوازی ملی خودی بیفتد این انقلاب ماهیتا یک انقلاب ضدامپریالیستی است و درجه موفقیت و عمق آن، طبیعتا به ماهیت رهبری انقلاب برمی­گردد، ولی ماهیت ضدامپریالیستی انقلاب را تغییر نمی­دهد. لنینیسم در دوران امپریالیسم به این پرسشهای مهم پاسخ داد، ماهیت این گونه انقلابها را نشان داد و ما را موظف نمود از این انقلابات ضدامپریالیستی که راه گشای انقلابات سوسیالیستی بودند حمایت کنیم. این یک اصل لنینیسم است که اصل تعیین سرنوشت ملتها به دست خویش تنها در یک مبارزه ملی ضدامپریالیستی در دوران حضور امپریالیسم معنا دارد. دشمنان با نقاب انقلاب اکتبر در حرف از انقلاب اکتبر حمایت می­کنند ولی در عمل همه آن چیزی را که می­توان از آن به عنوان دستآورد انقلاب اکتبر آموخت بدور می­ریزند و تروتسکیسم را به ویژه با هدف دشمنی با رفیق استالین که معمار بزرگ ساختمان سوسیالیسم است تقویت می­کنند. آنها سوسیالیسم لنینی را در شوروی قبول ندارند و با پرگوئی روشنفکرانه و ضدلنینی معلوم  نیست چگونه سوسیالیسمی را می­خواهند در جهان بسازند. آنها فقط یک ترجیع بند ضدکمونیستی دارند. ضد دیکتاتوری پرولتاریا، ضد حزب، ضد حزبیت، ضد انضباط حزبی لنینی هستند و می­خواهند سوسیالیسمی بنا کنند که معلوم نیست چیست و بر ضد کدام طبقه و چگونه مبارزه می­کند. سوسیالیسم آنها سوسیالیسمی نیست که محصول تجربه انقلاب اکتبر است، سوسیالیسم تروتسکیستی-کائوتسکیستی و رویزیونیستی است. در تمام تحلیلهای این دشمنان سوسیالیسم کلمه از بروز رویزیونیسم در اتحاد شوروی نمی بینید، زیرا چاقو نمی تواند دسته خود را ببُرد.

 

بر گرفته از توفان شـماره ۲۱۴ دی ماه  ۱۳۹۶ـ ژانویه سال ۲۰۱۸

ارگان مرکزی حزب کار ایران(توفان)

Print Friendly, PDF & Email