برگ نخست / مجموعه مقالات / مقالات نشریه توفان / نفی وجود کشورهای مستقل، نفی مبارزه خلق‌ها برای کسب استقلال ملی و درک نادرست از مقام امپریالیسم است

نفی وجود کشورهای مستقل، نفی مبارزه خلق‌ها برای کسب استقلال ملی و درک نادرست از مقام امپریالیسم است

در میان پاره­‌ای کمونیستهای ایرانی و یا آنها که خود را کمونیست جا می­زنند، این تفکر تبلیغ می­شود که وابستگی اقتصادی یعنی الزاما وابستگی سیاسی. آنها برای ادعای خود استدلال می­کنند در عصر امپریالیسم، سرمایه مالی امپریالیستی به تمام جهان چنگ انداخته و همه ممالک جهان را به خویش وابسته ساخته و لذا همه کشورهای جهان از نظر اقتصادی وابسته به امپریالیسم و سرمایه مالی در جهان بوده، و نتیجه می­گیرند که آنها، کشورهای زیر سلطه امپریالیسم محسوب شده و از نظر سیاسی دست­نشانده آنها هستند. دلایل تئوریک “مارکسیستی” آنها این است که چون اقتصاد حرف آخر را می­زند و همه این کشورها از نظر اقتصادی به سرمایه مالی امپریالیستی وابسته­‌اند، پس از نظر سیاسی نیز وابسته به امپریالیسم­اند و از این حکم به این نتیجه “داهیانه” می­رسند که اینگونه ممالک تحت سلطه امپریالیسم بوده و همه این کشورها در جهان وابستگان به امپریالیسم می­باشند. با تصویری که این عده از سیمای سیاسی و تضادهای اساسی جهان می­کشند، شما نه کشور مستقلی در جهان پیدا می­کنید، نه عامل سیاسی در تحولات در این دنیا نقشی بازی می­کند و نه اینکه اساسا تضادهای آشتی­ناپذیر گوناگون در جهان وجود دارند. طبیعتا این ذهنیت دنیای واقعی نیست که ما با آن روبرو هستیم. این ادعاهای شبه­مارکسیستی که تکیه را تنها بر “اقتصاد”، “رشد نیروهای­مولده” و… می­گذارد، فراموش می­کند که تاریخ اجتماعات بشری تاریخ مبارزه طبقاتی است و مبارزه طبقاتی در درجه نخست یک مبارزه سیاسی برای کسب قدرت سیاسی است. تضاد میان پرولتاریا و بورژوازی، تضاد میان خلقهای ستمکش و ستمگر، تضاد میان کشورهائی که از حق حاکمیت ملی و تمامیت ارضی خویش دفاع کرده و ملتهائی که برای حق خودتعیینی سرنوشت علیه امپریالیستها و برضد تجاوزکاران به حقوق آنها مبارزه می­کنند، همه این فعالیتها ماهیتا مبارزه سیاسی هستند و چهره سیاسی کنونی جهان ما را رقم می­زنند. چشم بستن به واقعیات عینی و عبارات قلمبه سلمبه “ضد امپریالیستی” و سوپر انقلابی بر زبان آوردن، با مارکسیسم لنینیسم قرابتی ندارد. اینکه گفته شود ما هیچ دولت مستقلی در عصر امپریالیسم نداریم، ما هیچ کشور مستقلی نداریم، همه کشورهای جهان نوکران و دست نشاندگان امپریالیسم هستند، زیرا از نظر اقتصادی به سرمایه مالی جهانی وابسته­اند، عدم درک رابطه سیاست با اقتصاد در دانش مارکسیستی و درک دیالکتیکی تاریخ است.

این ادعای نامعقول عواقب وحشتناکی به دنبال دارد که کاشفان آن به آن نمی­اندیشند. باید پرسید اگر در عصر امپریالیسم امکان تحقق آزادی و استقلال ملتها نیست، پس چرا کمونیستها باید از “حق ملل در تعیین سرنوشت خویش” دفاع کنند؟ مگر نه این است که دفاع از این حق به معنی تشکیل دول مستقل سیاسی است؟  اگر امکان تحقق این حق در عصر امپریالیسم وجود ندارد، پس ادعاهای کمونیستها مبنی بر دفاع از این حق حرف پوچ بوده و موجب می­شود که مردم ممالک تحت ستم بدون چشم­انداز روشن، بیرحمانه به جلوی گلوله دشمن فرستاده شوند. اگر در عصر امپریالیسم ما به علت قدرت سلطه­ی الیگارشی مالی با یک شبکه محکم وابستگی اقتصادی روبرو هستیم، پس چرا کمونیستها باید از جنبشهای آزادیبخش ملی که در درجه نخست مبارزه ملتها برای رهائی از یوغ سیاسی امپریالیسم است، پشتیبانی ­کنند؟ چپروهای “انقلابی” ما برای این همه واقعیاتهای غیرقابل انکار پاسخی ندارند. آنها تفاوت میان وابستگی اقتصادی و استقلال سیاسی را درک نمی­کنند. وابستگی اقتصادی الزاما به مفهوم زیر سلطه بودن سیاسی ممالک نیست. کشورهای زیر سلطه، ممالکی هستند که هم از نظر سیاسی و هم از نظر اقتصادی در شبکه نفوذ مالی و سیاسی و نظامی و اقتصادی امپریالیسم گرفتارند. به این جهت ما وقتی در این زمینه بحث می­کنیم، باید توجه کنیم که ما با دو زمره از کشور در جهان روبرو هستیم و این آن واقعیت غیرقابل انکار و عینی جهان ماست. نخست کشورهای وابسته از نظر اقتصادی و در عین حال زیر سلطه امپریالیسم از نظر سیاسی(بطور مثال ممالک مستعمره، نیمه­مستعمره و یا زیر سلطه) و دوم کشورهای وابسته از نظر اقتصادی ولی مستقل از نظر سیاسی(بطور مثال ممالک آزاد، مستقل از نظر سیاسی، ولی وابسته از نظر اقتصادی). مفهوم وابسته به معنی زیر سلطه نیست. همه ممالک جهان از نظر اقتصادی در هم تنیده و در شبکه مالی جهانی، روابط بانکی و انتقال ارز به هم وابسته­اند.

امپریالیسم آمریکا به نفت ممالک مستقل نظیر ونزوئلا و یا زیر سلطه نظیر عربستان سعودی نیاز دارد و امپریالیسم آلمان که فاقد مواد اولیه است و به مواد اولیه سایر ممالک به ویژه نفت و گاز روسیه و مواد اولیه ممالک آفریقائی محتاج است، ولی این نیاز و وابستگی آمریکا و آلمان به روسیه و یا ممالک آمریکای لاتین و یا آفریقا هیچکدام به آن مفهوم نیست که آمریکا و آلمان به خاطر این وابستگی اقتصادی مستعمره و یا زیر سلطه عربستان سعودی و یا ونزوئلا هستند. آنها تنها از نظر اقتصادی بیکدیگر وابسته­اند. هر رابطه اقتصادی به مفهوم رابطه استعماری نیست. مخلوط کردن مناسبات متقابل اقتصاد و سیاست و مطلق کردن عامل اقتصاد به نحوی که از مبارزه انقلابی و مبارزه سیاسی طبقاتی دست بکشیم، به این امید واهی که در اثر رشد خودکار اقتصاد و رشد نیروهای­مولده به طور خودبخودی سوسیالیسم در جهان مستقر می­شود، انحراف از درک ماتریالیستی-دیالتیکی تاریخ است. انقلاب اجتماعی یک انقلاب سیاسی است. بدون این انقلاب سیاسی امکان تحول اقتصادی و گذار به سوسیالیسم به صورت خودبخودی ممکن نیست. در آنجا ما با سیاست روبرو هستیم و نه با اقتصاد. در اینجا ما با رابطه سیاست و اقتصاد و تاثیر متقابل دیالکتیکی آنها بر هم روبرو هستیم.

لنین در اثر خود “کاریکاتوری از مارکسیسم و در باره “اکونومیسم امپریالیستی”- از انتشارات حزب کار ایرن(توفان)، در برخورد به همین تفکرات اکونومیستی دوران امپریالیسم نوشت: “سرمایه بزرگ مالی یک کشور همیشه قادر است رقبای خود را حتی در کشوری بیگانه و از نظر سیاسی مستقل از بین­ببرد و این کار را پیوسته انجام می­دهد. در زمینه اقتصادی، این امر کاملا تحقق پذیر است. “الحاق” اقتصادی بدون الحاق سیاسی کاملا قابل تحقق بوده و پیوسته بدان برمی­­خوریم. به عنوان مثال، اینکه آرژانتین در حقیقت یک “مستعمره تجاری” انگلستان است، که پرتغال در واقع امر “تیول” انگلستان است و امثالهم. این صحیح است. وابستگی اقتصادی به بانکهای انگلیسی، بدهکاری در مقابل انگلستان، دست اندازی انگلستان به خطوط آهن، معادن، اراضی و غیره، تمام اینها ممالک نامبرده را تبدیل به “ملحقات” انگلستان در مفهوم اقتصادی آن می­سازد بدون آنکه استقلال سیاسی آنان را خراب کند.

منظور از حق خودتعیینی سرنوشت ملتها همان استقلال سیاسی آنهاست. بهمین دلیل امپریالیسم کوشش دارد که آنرا نقض نماید، زیرا بدنبال الحاق سیاسی الحاق اقتصادی را غالبا آسانتر(ساده­تر می­توان به مامورین دولتی رشوه داد، امتیاز کسب کرد، قوانین به نفع خود را به تصویب رسانید و امثالهم)- ساده­تر و مطمئنتر می­تواند به تحقق در آورد- به همان ترتیبی که امپریالیسم به طور کلی کوشش دارد الیگارشی را جانشین دموکراسی نماید. لکن سخن­راندن از “تحقق ناپذیری” حق خودتعیینی، از نظر اقتصادی، در دوران امپریالیسم، یاوه سرائی بیهوده­ای است.” (صفحات ۳۷ و ۳۸)

ما شاهدیم که مبارزه ملی در دوران امپریالیسم وجود دارد. ما در طی چند دهه گذشته با مبارزات آزادیبخش مردم اندونزی، ویتنام، کامبوج، لائوس، کره، هندوستان، ایران، عراق، مصر، سودان، لیبی، الجزایر، زیمباوه، تانزانیا، آنگولا، آفریقای جنوبی، گواتمالا، ونزوئلا، بولیوی، آرژانتین، شیلی و.. روبرو بوده­ایم. نفی مبارزه ملی در دوران امپریالیسم به این مفهوم است که همه تضادهای جهانی را در تضاد  کار و سرمایه خلاصه کنیم و تضاد خلقهای جهان بر ضد امپریالیسم و صهیونیسم را انکار نمائیم.

اتفاقا در دورانی که امپریالیسم با استراتژی جهانی سازی سرمایه و سیاستهای نئولیبرالی به ممالک مستقل هجوم آورده است تا آنها را در شبکه مالی خویش و با نابودی دول ملی و محدود کردن حدود اختیارات ملی آنها این کشورها را به مستعمره خویش بدل سازد، بر اساس حکم دیالکتیک در تشدید تضادهای طبقاتی و ملی، آتش مبارزه ملی بر ضد امپریالیسم در این کشورها لهیب خواهد کشید و ما با موجی از مبارزه ضد امپریالیستی روبرو خواهیم شد. این حرکت انقلابی ناقض تئوری­های “اکونومیستی امپریالیستی” است که دنیا را در تضاد کار و سرمایه خلاصه می­کند و معتقد است سوسیالیسم بطور خودبخودی در جهان مستقر خواهد شد.

همین امر بدیهیِ دفاعِ پاره­ای سازمانها، احزاب و گروه­ها، از حق خود تعیینی سرنوشت خلق کُرد- که در ایران رایج است- و آنهم در دوران امپریالیسم، حاکی از آن است که بحث بر سر استقلال این کشور مطرح بوده و امکان پیدایش ممالک مستقل از جمله کردستان منتفی نیست. از این احکام در دوران امپریالیسم چه چیز حاصل می­شود:

۱-      کشورها برای استقلال سیاسی خویش و بر ضد امپریالیسم مبارزه می­کنند و این مبارزه الزاما به وابستگی این کشورها به شبکه جهانی مالی امپریالیستی از نظر اقتصادی ربطی ندارد.

۲-      در کنار وابستگی اقتصادی که تا دوران سوسیالیسم و حتی تا حدودی بعد از آن هم، با ادامه حیات امپریالیسم در جهان، هنوز وجود خواهد داشت، ما با استقلال سیاسی کشورها و یا با مبارزه خلقها برای آزادی و استقلال خویش روبرو هستیم که بعضا پیروز شده و یوغ مستعمراتی و یا نواستعماری را بدور می­افکنند و علیرغم وابستگی به بازار جهانی سرنوشت سیاسی کشور خویش را خود در دست می­گیرند و رهبری می­کنند و یا اینکه پیروز نشده و در زیر یوغ اقتصادی و سیاسی امپریالیسم باقی می­مانند.

نفی مبارزه ملی و نفی وجود کشورهای مستقل از نظر سیاسی که محصول همین مبارزه ملی است، ناشی از درک نادرست از مقام امپریالیسم در جهان، نفی مبارزه انقلابی خلقها و نفی حمایت از ملتهائی است که دول مستقل خویش را به کف آورده­اند.

استقلال یک دولت ربطی به ماهیت دموکراتیک حکومت آن ندارد. استقلال یک دولت یعنی تصمیمگیری مستقل در مورد کلیه امور کشور چه در عرصه­های اقتصادی، سیاسی، خارجی، نظامی و چه فرهنگی و غیره که طبیعتا همه این تصمیمگیری­ها در دنیای فرضی اتفاق نمی­افتد و ناچارا به ضرورت اقتصادی که به همه کشورها تحمیل می شود وابسته است. استقلال تصمیمگیری که بیان استقلال سیاسی است به مفهوم درستی تصمیمات نیست. یک حکومت سوسیالیستی، چه برسد به حکومت مستقل بورژوائی، نیز می­تواند تصمیمات نادرست اتخاذ کند که به عوامل گوناگون بستگی دارد. استقلال سیاسی را مساوی اتخاذ تصمیمات انقلابی و درست قرار دادن، بی­مایگی سیاسی و تظاهر به انقلابیگری کاذب است.

وقتی ما در مورد یوغ ملی سخن می­رانیم “بحث بر سر یکی از اشکال یوغ سیاسی است، یعنی نگهداری قهری یک ملت در مرزهای حکومتی یک ملت دیگر؟ خیلی ساده این یک تلاش برای طفره رفتن از زیر بار مسایل سیاسی است!”(ترازنامه مباحثه­ای پیرامون حق ملل در تعیین سرنوشت خویش؛ فصل ۱- سوسیالیسم و حق ملل در تعیین سرنوشت اثر لنین).

. در جای دیگر: “۲- آزادی جدا شدن سیاسی، این مسئله به تعیین مرزهای دولتی مربوط است. این تنها نکته گرهی است و دقیقا همان نکته­ایست که به وسیله مخالفان ما مسکوت گذاشته می­شود. آنها نمی­خواهند در باره مرزهای دولتی و یا حتی کلا راجع به دولت فکر نمایند. این نوعی “اکونومیسم امپریالیستی” مشابه با “اکونومیسم” قدیمی سالهای ۱۸۹۴ تا ۱۹۰۲ می­باشد. که این چنین استدلال می­کرد: “سرمایه­داری فائق شده بنابراین رسیدگی به امور سیاسی دیگر موردی ندارد!” این چنین تئوری سیاست­زدا اساسا ضد مارکسیستی است.”(همانجا)

“اکونومیستهای” قدیمی مارکسیسم را به شکل کاریکاتوری در آورده و به کارگران می­آموختند که “فقط” “اقتصاد” برای مارکسیستها حائز اهمیت می­باشد.”(همانجا).

“… انگلس بهیچوجه اعتقاد ندارد که “عامل اقتصادی”، بطور خودبخودی و مستقیم، از پس کلیه مشکلات برخواهد آمد. انقلاب اقتصادی باعث می­شود کلیه خلقها به ­سوی سوسیالیسم سمتگیری نمایند ولی در عین حال انقلابات و حتی جنگهائی- علیه دولت سوسیالیستی- نیز امکان پذیر است. تطبیق سیاست با اقتصاد اجتناب ناپذیر است ولی نه به یکباره و بدون تصادم، نه به سادگی و نه از طریق مستقیم، “قطعی” از نظر انگلس فقط اصل زیر است- اصلی که تماما انترناسیونالیستی بوده و در مورد کلیه “خلقهای خارجی”، یعنی نه فقط خلقهای مستعمرات بکار می­گیرد: تحمیل سعادت به آنها باعث به خطر انداختن پیروزی پرولتاریا خواهد شد.”(ترازنامه مباحثه­ا­ی پیرامون حق ملل در تعیین سرنوشت؛ فصل ۹- نامه انگلس به کائوتسکی اثر لنین).

صرفنظر از جنبه تئوریک که ما با اشاره به آن ثابت نمودیم استقلال ممالک در عصر امپریالیسم ممکن بوده و ممالک مستقل وجود دارند، ولی نباید فراموش کرد که کسب این استقلال و رهبری آن، نه تنها  از جانب پرولتاریا، بلکه از سوی طبقات غیرپرولتری نیز مقدور است. اگر کسب استقلال به رهبری پرولتاریا صورت پذیرد، این استقلال سیاسی به سمت سوسیالیسم گرایش داشته و قدرت سیاسی در خدمت تحولات بنیادی و استقرار اقتصاد سوسیالیستی به کار گرفته خواهد شد در حالیکه اگر رهبری مبارزه ملی به علت ضعف پرولتاریا در دست طبقات غیرپرولتری و بورژوائی قرار گیرد، این استقلال همواره ناپایدار و متزلزل بوده و بسیار ضربه­پذیر خواهد گردید.

در عرصه سیاسی دشمنان مارکسیسم تلاش می کنند مسئله استقلال سیاسی در عصر امپریالیسم را غیر مترقی جا زده و جامعه را به عقب برگردانند. آنها بیکباره به نفی پدیده امپریالیسم می­پردازند و مدعی می­شوند که استقلال به دوران گذشته تعلق دارد و در دوران جهانی شدن سرمایه داری نباید از استقلال، تمامیت ارضی، حق تعیین سرنوشت و مبارزه ملی سخن گفت. مبارزه ملی که آنرا در غالب میهنپرستی به نقد می کشند، نقش منفی در مبارزه اجتماعی بازی می­کند. به نظر آنها دنیای کنونی دنیای مبارزه کار با سرمایه است و ما باید از انقلاب در یک کشور چشم پوشیده به انقلاب جهانی دست زنیم. با این درک ارتجاعی آنها که مخالف مبارزه برضد امپریالیسم و مخالف مبارزات آزادیبخش و ملی هستند و در عمل به بلندگوی امپریالیسم و صهیونیسم درمنطقه و در ایران بدل شده­اند، باید به­شدت مبارزه کرد.

در عرصه تجربه عملی نیز ما بعد از انقلاب کبیر سوسیالیستی اکتبر و شکست امپریالیستها در جنگ جهانی اول با فروپاشی نظام مستعمراتی روبرو بودیم که ده­ها کشور مستعمره جهان به استقلال سیاسی خویش و نه الزاما سوسیالیستی دست یافتند. ما با نمونه­های بسیاری از این ممالک مستقل در جهان امروز روبرو هستیم که بطلان نظریه تروتسکیستی، اکونومیستی-امپریالیستی را ثابت می­کند.

 

بر گرفته از توفان شـماره ۲۱۶ اسفندماه  ۱۳۹۶ـ مارس سال ۲۰۱۸

ارگان مرکزی حزب کار ایران(توفان)

Print Friendly, PDF & Email