چهارشنبه , ۲۱ آذر ۱۳۹۷
برگ نخست / مجموعه مقالات / مقالات توفان الکترونیکی / «بواسیر ناپلئونی و مهر و عطوفت همایونی!»

«بواسیر ناپلئونی و مهر و عطوفت همایونی!»

میگویند کسی که از ابتدا نابینا به دنیا آمده است، معنی تاریکی را نمیفهمد، زیرا هرگز روشنایی را تجربه نکرده است. و کسی که از ابتدا خشت اول را کج نهاده باشد، تا ثریا رود کج!

موضوعات مهم و پیچیده سیاسی – اجتماعی را نمیشود از روی لجاجتها، هیجانات اجتماعی، دلخنککردنهای عاطفی، فشارها و ناملایمات زندگی و یا توسل به حدسیات و جادو وجنبلهای ارزان قیمت پاسخ داد. وقتی گرد و غبار اثرات سهمگین شکستهای سیاسی و انقلابات اجتماعی بر زمین مینشینند و بر روح و جسم بخشی از اهالی مستولی میشوند، خیالپردازیها، ذهنیگریهای مذهبی و عرفانی، یأس و سرخوردگی «شکوفا» میشوند. ناله و زاری و بیهویتی و بنبست اجتماعی آغاز میشود و مضحکترین استدلالات سیاسی به بازار میآیند و خنده مرغ پخته نیز به این بازار مکاره رونقی روحی میبخشد! از جمله میتوان علل شکست ناپلئون در واترلو و یا علل بروز انقلاب ایران و یا دلایل مضحک دو جنگ جهانی را نام بُرد:

یکم، علت شکست ناپلئون در واترلو، اخیراً در اثر جدید « فیل میسون» بیماری «بواسیر» علت شکست ناپلئون بناپارت، امپراتور فرانسه، در آخرین و مهمترین نبرد او در ۱۸۱۵ تحلیل گشته است. میسون معتقد است ناپلئون بناپارت، قبل از هر نبردی بر اسب خود سوار می‌شد و نقشه نبرد را مرور می‌کرد، اما پزشکان ناپلئون، دو روز قبل از «نبرد واترلو» که ۱۶ تا ۱۹ ژوئن ۱۸۱۵ بین نیروهای فرانسه و ارتش پروسی، روسی و انگلستان اتفاق افتاد، دارویی را که برای تسکین این بیماری استفاده می‌شد، گم کردند. ناپلئون نیز به علت تشدید بیماری قادر نبود بر اسب خود سوار شود و به همین دلیل نهتوانست نقشه جنگ را به درستی طراحی کند. در نتیجه، ارتش فرانسه شکست خورد و امپراتور فرانسه نیز دیگر نهتوانست خود را بازیابد!!!

می بینید علت شکست ناپلئون نه در بینظمی ارتش او، تاکتیکهای اشتباه جنگی او و نارضایی و خستگی در بین سربازان و فساد داخلی و از طرفی جبهه نیرومند دشمن معروف به ائتلاف هفتم، بلکه دربیماری بواسیر ناپلئون تعریف شده است!!! به عبارت دیگر اگر ناپلئون بناپارت مبتلا به مرض بواسیر نمیشد «ائتلاف هفتم» را، که متشکل از روسیه، آلمان، بلژیک، هلند، بریتانیا واتریش و…. بود، درهم میشکست و پیروز میشد!!!! به این میگویند مزاح قرن بیستویکم!

دوم، علت انقلاب بهمن پنجاه و هفت ایران: اخیراً یکی از سردمداران «جبهه شورای ملی» تحت رهبری رضا پهلوی در تلویزیون لوس آنجلسی اظهار داشت که «انقلاب اسلامی بهمن»، کار خود آمریکا و انگلیس بود که در «گوادلب فرانسه» گرد آمدند، تا شاه را، که سودای احیای امپراتوری پارس را در منطقه و جهان داشت و در جشنهای «شکوهمند دو هزار و پانصد ساله» بازتاب فرهنگی و جهانی نیز یافت و«دروازه تمدن شاه» صنعت نوین ژاپن را نوید میداد!!! با تحریک مردم نادان و ناسپاس، نظام سلطنتی را از سریر قدرت به زیر کشیدند و آخوندها را بر سر کارآوردند!! وی گفت که مردم از سر سیری شکم دست به انقلاب زدند. آزادی به اندازه کافی در ایران وجود داشت. زندان و شکنجه و فقر گسترده و دزدی خاندان پهلوی ….. فقط تبلیغات دروغین مخالفین و کمونیستها و کنفدراسیون دانشجویان ایرانی در اروپا و جهان بود و واقعیت نداشت. اعلیحضرت همایونی، اگر به هرقیمتی میخواست بر سر قدرت بهماند، میتوانست هزاران نفر را کشتار کند و سلطنت را حفظ نماید!!! اما مهر و وجدان روح بزرگ او ترک ایران را ترجیح داد، تا بیش از این خونریزی نهشود!!! این منطق سلطنت طلبان به قدری مضحک و بیاساس است که حتی مرغ پخته را به خنده میاندازد!

میبینید علت انقلاب ایران که به مدت یکسال با تظاهرات میلیونی خیابانی، اعتصابات شکوهمند کارگری و سرانجام مبارزه مسلحانه با گارد شاهنشاهی صورت گرفت و خونها ریخته شد، با «توطئه آمریکا و اروپا» در گوادلپ فرانسه تحلیل میگردد و نه رشد تضادهای اجتماعی و سیاسی و اختلافات طبقاتی، که ریشه در تاریخ صد سال اخیر ایران داشته است. انقلاب مشروطه ایران، نهضت ملی کردن نفت و کودتای ننگین و خائنانه ۲۸ مرداد ۳۲ …. سرکوب وحشیانه مخالفین، زندان و دوختن زبان شعرا و نویسندگان و منتقدین و جرم دانستن مطالعه کتب سیاسی «بودار»، فقدان آزادیهای سیاسی و احزاب و اجتماعات… گویا دلایل کافی برای توضیح علل بروز انقلاب بهمن نیستند، همه چیز پا برجا بود، کار، مسکن، آزادی و عدالت و…..انقلاب از سر سیری شکم بود!!! این بیخردان وطنفروش هنوز هم نمیفهمند و یا نمیخواهند بهفهمند که انقلاب با اراده این شخص و یا آن دانشجو و یا یک حزب سیاسی صورت نمیگیرد، بلکه ناشی از رشد تضادهای عینی اجتماعی است و وقتی نیروهای مولده جامعه و عنصر تعیین کنندهاش، یعنی انسان، پاسخ شایستهای برای تکامل زندگی سیاسی و اقتصادی و فرهنگیاش نهگیرد، دست به طغیان میزند و آتشفشان انقلاب برای یک تحول کیفی نتیجه این برآمد عمومی است، که ارکان پوسیده نظم کهن را به لرزه درمیآورد. فقط در این شرایط است که رهبر مستبد و گماشته حاکم، ظلالله، این سایه خدا، ناله سر میدهد «که صدای پای انقلاب را شنید»! به او مجال دهید تا دوباره برخر مراد سوار شود.

نه ! علل انقلاب را نمیشود «ناشی از ناسپاسی مردم، از سر سیر بودن شکم، توطئه خارجیها و تزهای کهنه دائی جان ناپلئونی ویبوست و بیارادگی و مهر و عطوفت بیحد و مرز همایونی….. دانست. ما از نرخ ۶۰ درصدی بیسوادی در آستانه انقلاب، شکاف عظیم جنوب و شمال تهران، فقر و حاشینهنشینی پایتخت و شهرهای سیستان و بلوچستان، کردستان و آذربایجان، حتی مناطق روستایی و شهرهای شمال کشور نمیگوییم. این اخبار را میتوان از ورای خود روزنامههای رسمی کشور در سالهای ۵۵ تا ۵۷ مطالعه و مورد نقد و بررسی قرارداد. شاه، نه «ملی» بود و نه «دمکرات»، وی عامل و دستنشانده امپریالیسم آمریکا بود و بیل کلینتون، رئیس جمهور اسبق آمریکا نیز در گذشته به دخالت مستقیم سازمان جاسوسی آمریکا در کودتای ۲۸ مرداد ۳۲ و سرنگونی دکتر محمد مصدق اشاره کرد و از مردم ایران نیز «عذرخواهی» نمود!

توسل به چنین تحلیلهای غیرمنطقی و غیرعلمی مهر باطلی بر بسیاری از انقلابات شکوهمند اجتماعی معاصر، ولو شکست خوردهای است که بواسطه ماهیت رهبری ارتجاعی سیاسی منجر به تغییر مناسبات نوین و پویا نگشتند و درهم شکسته شدند. با تئوری توطئه «کار کار انگلیسیهاست و پاسخهای ساده و سطحی نمیتوان از کنار پیچیدهترین مسائل سیاسی گذشت و به جادو جنبل و تحلیلهای داییجان ناپلئونی، بیماری بواسیر و یبوست این امپراتور و یا آن شاه، شاهان، روی آورد. تاریخ، تاریخ نبرد طبقاتی خلقهاست و تمام جنگها و انقلابات و قیامهای اجتماعی باید در کادر تضادهای درونی مورد بررسی قرارگیرند. در غیر اینصورت به بازیچه دست فیل میسونها و بواسیر ناپلئونی گرفتار خواهیم شد.

سوم اینکه عده ای علت جنگ جهانی اول و دوم را نه ناشی از رشد تضادهای امپریالیستی بر سر کسب بازار و مناطق نفوذ و مستعمرات، بلکه ترور ولیعهد اتریش در یوگسلاوی و یا دیوانگی هیتلر میپندارند و به خورد مردم میدهند. با تکرار مکرر این تعاریف ضدعلمی و دروغین نظام سرمایهداری را مقدس و جاودانی جلوه میدهند و جنگ و بحران را ناشی از اشتباه و یا دیوانگی این یا آن عنصر سیاسی تعریف میکنند. هیتلر، نماینده راستترین و فاشیستیترین بخش انحصارات مالی آلمان بود که برای نجات آلمان از بحران و کسب مناطق نفوذ و استقرار یک ابرقدرت نازیستی در جهان به میدان آمد. علل روی کارآمدن او و یا موسولینی و امثالهم بحران عمیق سرمایهداری بود و فقط در این چهارچوب است که میتوان به علل بروز بحران وجنگ و فاشیسم پاسخ داد و نه با توسل به تئوریهای روانکاوانه عقدههای جنسی فرُیدیسم و جامعهشناسان و روانشناسان کلاش بازاری، که فقط برای کسب پول و تجارت به مهندسی افکار عمومی و قلب حقایق مشغولاند. سلطنت به گور سپرده شد و سلطنت ولایت مطلقه فقیه هم به همان گورستان پرتاب خواهد شد.

توفان سخن هفته جمعه ۲۶ بهمن ماه ۱۳۹۶ فیسبوک حزب کار ایران (توفان)

Print Friendly, PDF & Email