سه شنبه , ۳ مهر ۱۳۹۷
برگ نخست / مجموعه مقالات / مقالات توفان الکترونیکی / به مناسبت سالگرد پیروزی سوسیالیسم در استالینگراد و شکسته‌شدن کمر نازیسم نماد بربریت سرمایه‌داری

به مناسبت سالگرد پیروزی سوسیالیسم در استالینگراد و شکسته‌شدن کمر نازیسم نماد بربریت سرمایه‌داری

چگونگی ارزیابی از استالین

عبدالصمد کامبخش، یکی از قدیمیترین رهبران و کادرهای «حزب کمونیست ایران»، «حزب توده ایران» و «گروه ۵۳ نفر» تقی ارانی در مجله دنیا سال پنجم شماره ۱ بهار سال ۱۳۴۳ در مقالهای تحت عنوان «در باره کیش شخصیت استالین و موضع حزب توده ایران» اعتراف میکند که: «این مسئله یکی از مهمترین مسائل گرهی مورد بحث است و شاید درست همان مسئله گرهی باشد که موجب اتخاذ موضع خاصی از طرف رفقای چینی گردیده است». براساس این اعتراف مسئله «کیش شخصیت استالین» و برخورد رویزیونیستها به آن، یک امر اساسی و گرهی و مرز تمایز میان دو جریان کمونیستی و ضدکمونیستی است. موضع کمونیستی در این برخورد چیست؟ کمونیستها به معیارهای ماتریالیسم تاریخی مجهزند و با این دیدِ ماتریالیست-دیالکتیکی به تحول همه پدیدهها برخورد میکنند. برای آنها مسئله پدیدآمدن «کیش شخصیت استالین» باید در متن مبارزات طبقاتی ساختمان سوسیالیسم و پاسخی که برای یافتن راه حل مشکلات آن روز داده میشد، مورد بررسی قرار گیرد. استالین پاسخی برای حل مشکلات داشت، که با پاسخ دست راستیهای حزب که به یأس دچار شده و از سوسیالیسم دست کشیده و مدعی شده بودند که امکان پیروزی ساختمان سوسیالیسم در کشور واحد منتفی است، فرق داشت. وی به امکان ساختمان سوسیالیسم به دست نیروی طبقه کارگر و خلق شوروی ایمان داشت. به همین جهت پرچم لنینیسم را برافراشت و با فراکسیونهای دست راستی و سپس دست «چپی»، به رهبری تروتسکی، که پیروزی انقلاب سوسیالیستی را به انجام انقلاب جهانی وابسته میکرد و با شعارهای «چپروانه» خرده بورژوازی، سراسیمه فرمان عقبگرد از انقلاب را صادر مینمود، به مبارزه برخاست. لنین بارها تأکید کرده بود، که ساختمان سوسیالیسم از انجام انقلاب سوسیالیستی و کسب قدرت سیاسی مشکلتر است. اگر این وظیفه سهلتر بر دوش رفیق لنین قرارداشت، وظیفه مشکلتر و بار عظیم مسئولیت ملی و جهانی بر دوش رفیق استالین قرارگرفت.

لنین میگوید:

«شروع انقلاب سوسیالیستی در موقعیت معین و از لحاظ تاریخی کاملاً مخصوص سال ۱۹۱۷، برای روسیه آسان بود، حال آنکه ادامهدادن و به آخر رساندن آن برای روسیه مشکلتر از کشورهای اروپائی خواهد بود. تذکر این کیفیت را من هنوز در ابتدای سال ۱۹۱۸ لازم دیدم و تجربه دو ساله بعد از آن صحت این نظریه را کاملاً تأیید نمود…» نقل از کتاب «درباره مسایل لنینیسم» به فارسی، مقاله «انقلاب اکتبر و تاکتیک کمونیستهای روس»، ص. ۱۳۸).

وی باید به راهی میرفت که هیچگونه تجربه تاریخی در این زمینه وجود نداشت، وی باید دنیائی را بنیان مینهاد که برای نخستینبار در تاریخ بشریت بهرهکشی انسان از انسان را از بین میبُرد. این انقلاب با کلیه انقلاباتی که تاکنون در عرصه اجتماعی به دست مردم صورت گرفته بود، ماهیتاً تفاوت داشت. وی باید رهبری مبارزات پرولتاریا و دهقانان و زحمتکشان را در کشوری که در محاصره شدید امپریالیستها، با سطح نسبی عقبمانده شیوه تولید و ناهمگون در مقیاس سراسری روسیه قرار داشت و تازه از جنگ جهانی اول با فقر و گرسنگی و شکست سر بیرون آورده بود، در دست میگرفت و سوسیالیسم را بنیان میگذاشت. در هیچ کدام از آثار مارکسیستی برای ساختمان سوسیالیسم در این شرایط خاص نسخه روشنی وجود نداشت و نمیتوانست وجود داشته باشد. نه «کمونیسم جنگی»، نه دوران «نپ» (برنامه نوین اقتصادی) و نه جنگ جهانی دوم و تجاوز دنیای امپریالیسم به شوروی در هیچ اثر و سندی پیشگوئی نشده بود و در نزد هیچ غیبگوئی وجود نداشت. آثار مارکس و انگلس تنها خطوط کلی چنین جامعهای را و آن هم در شرایط یک انقلاب جهانی در دنیای سرمایهداری و نه در دوران امپریالیسم مطرح میکردند. لنین میگفت: «من بارها گفتهام که شروع انقلاب کبیر پرولتری برای روسها آسانتر بود تا برای کشورهای پیشرو، ولی ادامه آن و رساندن آن به پیروزی نهائی به معنای تشکیل کامل جامعه سوسیالیستی برای آنان دشوارتر خواهد بود». (منتخبات آثار ترجمه فارسی).

استالین باید صنعتیکردن کشور را، که شرط بقاء و استقلال اقتصادی و سیاسی شوروی بود و شرط مقاومت در مقابل تجاوز بورژوازی اروپا محسوب میشد، به پیش میبُرد، وی باید برای صنعتیکردن کشور، کشاورزی را نیز صنعتی میکرد و برای این کار برنامه اشتراکیکردن کشاورزی برای استفاده از ماشینهای صنعتی و افزایش تولید محصولاتِ کشاورزی ضروری بود. در این عرصه مقاومت وجود داشت. طبقات ارتجاعی در مقابل از دستدادن مزایای خویش مقاومت میکردند و میخواستند از گذشته در مقابل آینده شوروی دفاع کنند. آنها تنها تا آستانه دروازه دهکده خود را میدیدند، در حالی که استالین در پی حفظ مرزهای سوسیالیسم و پیریزی دنیای نوین، با دورنمائی تاریخی و افقی روشن بود.

منتقدان به استالین، باید به این پرسشها پاسخ دهند. ضرورت اقدامات وی را درعرصهی نقد، کالبد شکافی کنند و آنوقت پیشنهادات خویش را با توجه به شرایط داخلی و خارجی آن روز شوروی ارائه دهند. پرگوئیهای روشنفکرانه که اساساً از اطاقهای فکری امپریالیستی مایه میگیرند، حلال هیچ مشکلی نیستند. دنیا را نمیتوان به دست مرعوبشدگان سیاسی و بزدلان سپرد. استالین در شرایطی به قدرت رسید که جنگهای داخلی و قحطی کشور را به مرز نابودی کشیده بود و از این گذشته عُمال خرابکار دشمن مرتب از خارج برای بمبگذاری، ترور و خرابکاری به داخل شوروی گسیل میشدند، تا با عملیات خرابکارانه مانع ساختمان سوسیالیسم شوند. در آن دوران هنوز واژه «داعش» مصطلح نبود، ولی همین «داعشهای» امروزی را بدون ریش و سبیل به شوروی صادر میکردند. ارتجاع جهانی تلاش داشت ملتهای مسلمان شوروی را بر ضد کمونیستها با تبلیغات مذهبی بهشوراند و آنها را از کشور سوسیالیستی جدا کند. کلیسای متعصب ارتدوکس روس نیز که جیرهخوار سلسله تزارها (رومانفها) بود، از تبلیغ علیه بیخدایان دست بر نمیداشت.

تحت رهبری استالین کشور روسیه با جمعیتی اغلب دهقانی، از آوریل سال ۱۹۲۲ تا مارس ۱۹۵۳ که استالین در رأس قدرت قرار داشت، به کشوری صنعتی و دومین کشور قدرتمند جهان بدل شد. استالین بر این نظر بود که سربرآوردن فاشیسم در اروپا، جنگ داخلی در اسپانیا، روی کار آمدن نازیها در آلمان، فاشیستها در ایتالیا و فالانژیستها در اسپانیا، تقویت مستبدان مجارستان، رومانی، بلغارستان، یوگسلاوی و آلبانی همه و همه واکنش بورژوازی اروپا در مقابل استقرار دیکتاتوری پرولتاریا در شوروی است. وی باید شوروی عقبمانده را تا زمان تجاوز نازیها به شوروی، از درون و بیرون مستحکم میکرد، تا از رخنه دشمنان در امان بماند. بحث بر سر بود و نبود سوسیالیسم بود. وی با قرارداد مولوتف-ریبن تروپ برای اتحاد شوروی مهلت تنفس بهوجود آورد و به این ترتیب و شوروی سوسیالیستی برای پیروزی بر نازیسم را آنچنان قدرتمند ساخت که پوزه نازیها را علیرغم حمایت آشکار و پنهان امپریالیستهایِ غرب به خاک مالید و چهره جهان را تغییر داد. طبیعی است که در تمام این دوران کوتاه، از بر سر کار آمدن رفیق استالین در ۱۹۲۲ تا زمان درگذشتش ۱۹۵۳ – که تنها سی سال طول کشید، اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی در شرایط اضطراری به سرمیبرد و سرنوشت انقلاب از درون و بیرون تهدید میشد. برای غلبه بر این امر به سرعت عمل نیاز بود، نیاز بود که انضباط حزبی و تمرکز قدرت در کشور به صورت شدیدی سازماندهی شود. جای ندبه و زاری، ترویج یأس و ناامیدی، شک و تردید وجود نداشت. انقلاب و ساختمان سوسیالیسم که نیاز به فداکاری و از خودگذشتگی و ایمان و شور و شوق فراوان داشت، مجلس مهمانی نبود و نمیتوانست باشد. پیروزیهای شوروی یکی بعد از دیگری و موفقیتهای سرگیجهآور دوران استالین، وی را به قهرمان تودهها و طبقه کارگر بدل کرد، که تا امروز نیز وی را در سراسر جهان ستایش میکنند. این همه کتُبی که در جهان برای سیاهکردن شخصیت استالین منتشر میشود، ناشی از زخمهای مُهلکی است که بورژوازی جهانی از اراده قدرتمند و شخصیت تاریخی استالین برداشته است و سرانجام نیز آنها را میکُشد. استالین قهرمان مردم بود. برای وی «کیش شخصیت» ایجاد نهکردند، شخصیت بینظیر و تاریخی وی بود که استالین را به رهبر بیبدیل طبقه کارگر بدل ساخت. کمونیستها این پرسش را مطرح میکنند که سیاستها و اقدامات رفیق استالین و حزب کمونیست اتحاد جماهیر شوروی، که وی در رأس آن قرار داشت، در خدمت کدام طبقه اجتماعی بود و به کدام طبقه اجتماعی خدمت کرد؟ ما به این پرسش با قطعیت کمونیستی پاسخ میدهیم. استالین نماینده طبقه کارگر و مظهر مقاومت و نماینده آرزوها و ایدههای طبقه کارگر بود. طبقه کارگر از او نیرو میگرفت، به قدرت خود پی میبرد و گام به گام آرمانهای خود را متحقق میساخت. رویزیونیستها نیز از این امر ناراحت هستند.

اگر کمونیستها این معیارهای سنجش علمی را از دست بهدهند، به ارزیابیهای غیرطبقاتی و اراجیف نوع خروشچفی میرسند که دروغی را باید با دروغ دیگر نقض کنند. اگر چنین شود، آنوقت باید ارزیابی از استالین و نقش تاریخی وی را به صورت غیرطبقاتی مطرح کنیم. از یک رهبر بینظیر و بزرگترین سیاستمدار و تئوریسین قرن بیستم، بعد از رفیق لنین، و از معمار بزرگ ساختمان مشکل و پیچیده سوسیالیسم در شوروی، یک دیوی بهسازیم که دیوانه بود، تشنه خون بود، سر میبرید، مخالف را با دستهای خود شخصاً خفه میکرد، مخوف بود، خودش شکنجه میکرد و لذت میبُرد، ۴۰ میلیون را به قتل رسانید و در گورهای دستءجمعی دفن کرد، عقب مانده بود و برج ایفل این مظهر «اروپای متمدن» را ندیده بود و نمیدانست برلین پایتخت آلمان است، به جز روسی شکسته و ناقص آنهم با لهجه دهاتی به هیچ زبانی حتی زبان مادری گُرجی خود سخن نمیگفت و فردی کینهتوز و کودتاگر و دسیسهساز بود. زن و بچهاش از دست او فرار میکردند و وی به همه سوءظن داشت، قد کوتاه و آبلهرو بود، مردی بود مملو از عقدههای روانی. از تئوری هیچ چیز سرش نمیشد و همه نظراتاش را از نظریات تروتسکی و بوخارین کپی کرده بود و با تبر زندگی میکرد و بیحساب ودکا مینوشید. روی مدودوف، که پدرِ رویزیونیستاش در دوران استالین مورد پیگرد بود، تاریخنگار همدست خروشچف، حتی سیاه رو سفید «اسناد پلیس مخفی بودن» استالین در زمان تزار را پیدا کرده بود، که گویا استالین باید کمونیستها را به پلیس تزار لو میداد. وی یک مستبد بیمار بود و به همه شک داشت و دموکراسی را نابود کرده بود، تنها اتهام دزدی و رشوهخواری را به استالین نهبستند، که آنوقت ناچار بودند، گنجهای استالین را از کاخ کرملین استخراج کنند و اجباراً آنها را به نظارت مردم شوروی بهگذارند. آنها برای تخریب استالین، که در واقع تخریب سوسیالیسم و تجارب سی سال دیکتاتوری پرولتاریا است، ناچارند به افسانه سرائی متوسل شوند، و از فروید کمک بهگیرند. و این است منطق بیمارگونه و سراپا افترای رویزیونیستها، این دشمنان طبقه کارگر و کمونیسم، که تاکنون موفق نشدهاند در اثبات دروغهایشان حتی یک گور دستجمعی زمان استالین را نبش قبر کنند و به معرض دید عموم بهگذارند. این است ارزیابی غیرطبقاتی بورژواها و خروشچف از استالین. روشن است که چنین نفرتی فقط میتواند نفرت طبقاتی باشد. تحولات شوروی را میشود یا از طریق تجزیه و تحلیل طبقاتی و بر متن مبارزه طبقاتی که کشور درگیر آن بود، بررسی کرد، که آنوقت این یک بررسی تاریخی علمی است و توضیح میدهد که این رهبران رویزیونیست و یا غیر رویزیونیست در این مبارزه در کجای کار بوده و در کدام جبهه قرار داشته و چه اقدامات مثبتی کردهاند. و یا میشود به نحو خروشچف تاریخ را توضیح داد که یک قلدر دیوانه سی سال جهان را سر انگشت خود چرخانده است. راه دیگری وجود ندارد. استالینِ رهبر، ولی کمی مستبد و کمی دیوانه وجود ندارد. لنین در اثر داهیانهاش به نام «وظایف سوسیال دموکراتهای روس» به این نکته اساسی که باید با معیارهای ماتریالیسم تاریخی به رویدادها برخورد داشت، نوشت:

«نخست اینکه نمایندگان تئوریهای کهنه انقلابی، اصول سوسیال دمکراسی را اساساً درک نمیکنند و عادت کردهاند طرح برنامهها و نقشههای فعالیت خود را بر اساس ایدههای مجرد قراردهند و نه بر اساس برآورد عملکرد طبقات گوناگونی که واقعاً در کشور فعالیت مینمایند (تکیه از توفان) و به حکم تاریخ در مناسبات متقابل معینی قرار گرفتهاند. فقدان بحث واقعی درباره آن منافعی که به سود دموکراسی روس است، فقط میتواند باعث پیدایش این عقیده گردد که گویا سوسیال دموکراسی روس وظایف دمکراتیک انقلابیون روس را کم اهمیت میانگارد». ( ترجمه از متن انگلیسی-توفان)

این بیماری، عدم تحلیل مشخص از شرایط مشخص و چسبیدن به مفاهیم و مقولات کلی و بی بو و خاصیت، همان انبان تغذیه دشمنان سوسیالیسم است. به نظر مضحک میآید که عدهای «انقلابی ناب» پیدا میشوند که مدعیاند چرا در شوروی فاصله برگزاری کنگره ۱۸ تا ۱۹ حدود ۱۳ سال طول کشیده است. به نظر آنها، این نشانه استبداد و قدرتطلبی شخص استالین است که قدرت را قبضه کرده بوده است. در حالی که برگزاری این کنگره میان سالهای ۱۳۳۹ تا ۱۹۵۲ و سرگرم شدن انقلابیون روسیه به مسایل داخلی و کشیدن کادرها ازسنگرهای مقاومت در جبههها در مقابل تجاوز خارجی به بازی دموکراسی، تا هر سال یک کنگره «قانونی» و «مودبانه» برگزار شود، هواداری از هیتلر است و نه انتقاد از «محدودیتهای دموکراسی» در روسیه. اگر ۱۳ کنگره و یا ۲۶ کنگره فوقالعاده در این مدت برگزار میشد، باز هم همه نمایندگان کمونیستهای شوروی یکصدا، با سرود زنده باد استالین وی را به دبیرکلی حزب کمونیست شوروی به اتفاق آراء انتخاب میکردند. این اقدام بیان و مظهر دموکراسی پرولتری است و نه مرعوب و تسلیمشدن به تبلیغات و دروغهای دیکتاتوری لیبرالیسم بورژوائی.

نقل از انتشارات حزب کار ایران توفان. «حزب توده ایران، گذار از رویزیونیسم به سوسیال دمکراسی، با تجدیدنظر در اصول عام مارکسیسم- لنینیسم و خیانت به سوسیالیسم و اتخاذ سیاست سازش طبقاتی»

Print Friendly, PDF & Email