دوشنبه , ۱۸ فروردین ۱۳۹۹
برگ نخست / مجموعه مقالات / مقالات نشریه توفان / پرولتاریای بی­‌وطن، رویائی بیش نیست! از مارکس علیه مارکس

پرولتاریای بی­‌وطن، رویائی بیش نیست! از مارکس علیه مارکس

ما بارها این مبحث را گشوده­‌ایم و نادرستی آن را عیان ساخته­‌ایم. به­ نظر می­‌آید که اشاره مجدد به­ آن باز هم ضروری است. این موجود عجیب­‌الخلقه یعنی پرولتاریائی که گویا وطن ندارد، ساخته شده­‌ی ذهن روشنفکران خیال­‌باف خرده­‌بورژوازی است و استناد نابه­‌جائی به­ جمله مشهور مارکس و انگلس در کتاب «مانیفست حزب کمونیست» است. آنان می­‌گویند: «کارگران میهن ندارند». ولی آنارشیست‌ها و منحرفان ما آن را از متن اصلی خارج کرده و یا از فرط عجله و فراموش­‌کاری- و شاید نیز گرسنگی- بقیه متن را در فراموش­‌خانه ذهن خویش – و یا معده خود – فروبرده­‌اند. مارکس و انگلس یک جمله قبل از آن چنین می­‌گویند: «و نیز کمونیست­‌ها را سرزنش می­‌کنند که می­‌خواهند میهن و ملیت را ملغی سازند. کارگران میهن ندارند. کسی نمی­‌تواند از آن­ها چیزی را که ندارند بگیرد. (تکیه از ماست). زیرا پرولتاریا باید قبل از هر چیز سیادت سیاسی را به­ کف آورد و به­ مقام یک طبقه ملی ارتقاء یابد».

به­ خوبی روشن است که وظیفه پرولتاریا نه­‌ماندن در خلاءی بی­‌وطنی است، بلکه در همان وطنی که او قبلاً دارد و بورژوازی از وی سلب مالکیت کرده و «ملیت» را از او ربوده است، باید باقی به­‌ماند، تا با مبارزه طبقاتی خویش قادر شود به­ طبقه حاکمه یعنی طبقه­‌ای در سطح ملی بدل شود. چگونه و در کجا می­‌تواند پرولتاریا «سیادت سیاسی را به­ کف آورد و به­ مقام یک طبقه ملی ارتقاء یابد»؟

برای هر انسانی که عقل خود را نباخته است، قابل تصور است که در بی­‌وطنی، در هوا و آسمان و یا در خلاء نمی­‌توان مبارزه اجتماعی و طبقاتی نمود. آن­چه در دسترس پرولتاریاست، همان ارتباطات عینی او با دنیای دور و برش، یعنی روابط اجتماعی، خانوادگی، فرهنگی و سیاسی است که وی در وطن ربوده شده­‌اش در حداقل موجود، داراست. غافلان فریب‌خورده و آنارشیست­‌های خودباخته، افسانه در گوش پرولتاریا می­‌خوانند تا شاید او را به­ خواب غفلت بیاندازند. مارکس و انگلس در همان کتاب در بخش قبل می­‌نویسند: «مبارزه پرولتاریا بر ضد بورژوازی در آغاز، اگر از لحاظ معنی و مضمون ملی نباشد، از لحاظ شکل و صورت ملی است. پرولتاریای هرکشوری طبیعتا در ابتدای امر باید کار را با بورژوازی کشور خود یکسره نماید». آیا می­توان از این روشن­‌تر تحریف این حضرات را نشان داد که به­ عیان با سلاح مارکس به ­جنگ خود مارکس می­‌روند تا شاید بر چهره بی­‌آبروی خود نقابی دروغین از مارکسیسم بیاویزند؟ (نقل قول­‌ها همگی از کتاب «مانیفست حزب کمونیست» اثر کارل مارکس و فریدریش انگلس – اداره نشریات زبان­ه‌ای خارجی پکن ۱۹۷۲ آورده شده است.)

در سال­‌های قبل از جنگ اول بین­‌المللی، مسئله جنگ و چگونگی برخورد به­ آن، به­ ویژه در ارتباط با ­«دفاع از میهن» و یا «بی­‌وطنی پرولتاریا» یا به­ عبارت دیگر جنگ مرتجعین با هم و یا مسئله میهن­‌پرستی (پاتریوتیسم Patriotismus) بین جناح­‌های گوناگون سوسیال‌­دموکراسی اروپا (عمدتا آلمان و کمی هم فرانسه) مطرح بود و به­ مرور زمان حاد گشت. گروهی از رهبران سوسیال­‌دموکراسی آلمان و به­ ویژه گئورگ فن فلمارس (Georg von Vollmars) تحت استدلال به­ ظاهر چپ مبنی بر آنکه جنگ نتیجه ضروری و اجتناب‌ناپذیر تکامل سرمایه‌­داری است، بر آن بودند، چنان­چه جنگی شروع شد، وظیفه اساسی سوسیال­‌دموکرات­‌ها منوط می­‌گردد به ­دفاع از میهن. (توجه داشته باشیم که در همه این بحث‌­ها مسئله بر سر جنگ­‌های بین امپریالیست­‌ها و سرمایه­‌داران است و نه­ جنگ و حمله امپریالیستی برعل یه کشورهای ضعیف و یا وابسته و نیمه­ وابسته). چرا دفاع از میهن؟ چون بدون میهن برای طبقه کارگر همه چیز از دست رفته است. در اینجا پرولتاریا موظف است که از میهن بورژوازی دفاع کند و مبارزه طبقاتی را فدای منافع بورژوازی خودی سازد.

گروه اندک دیگری از نظرات گوستاو هارورز (Gustav Harvers) فرانسوی که از مبلغین بنام ضد نظامی­‌گری (Antimilitarismus) بود، دفاع می­‌کردند. آنان برآن بودند، از آن جا که هر جنگی منافع بخشی از سرمایه­‌داران را برآورد می­‌کند و دعوا و جنگ بین خودشان است، بنابر این پرولتاریا به­ ویژه از آنجا که فاقد میهن است، باید بر علیه هر نوع جنگی، در هر حال و زمانی مبارزه کند. بدین­سان آنان طوری وانمود می‌­کردند که توگوئی سرنوشت کشوری که پرولتاریا به ­هرحال قبلا در آن زندگی کرده و با آن پیوندی عمیق دارد (شاید عمیق‌تر از بورژوازی حاکم) برای او بی­‌تفاوت است.

بد نیست اشاره  کوتاهی به­ سرنوشت شومِ هارورز آنارشیست بیفکنیم که چگونه پس از جنگ اول به­ یک ناسیونالیست ناب و دو آتشه مبدل گشت.

لنین در جزوه نظامی­‌گری ستیزه­‌جو و تاکتیک ضدجنگی سوسیال­‌دموکراسی

(Der streitbare Militarismus und die antimilitaristische Taktik der Sozialdemokratie) (چاپ ۱۹۷۴ – جلد ۱۵- بنگاه نشریاتی دیتس Dietz در صفحات ۱۸۸ تا ۱۹۱) به­‌این مسئله و دو انحراف در جنبش سوسیال­‌دموکراسی آلمان اشاره می­‌کند. این دو بیماری از یک سو دفاع بی­‌چون چرا از وطن در زمان جنگ و از سوی دیگر پاسیویسم و تبلیغ بی­‌وطنی­‌اند، هم چنانکه در بالا اشاره رفت. لنین پس از اشاره به ­جمله مشهور مارکس مبنی بر «طبقه کارگر میهن ندارد.» می­‌نویسد: «ولی از آن (یعنی این جمله بالا- توفان) چنین نتیجه­‌ای نمی­توان گرفت که شرایط سیاسی، اجتماعی و فرهنگی محیط مبارزاتی او (یعنی طبقه کارگر – توفان) به­ حساب نمی­‌آیند و نتیجتاً سرنوشت کشورش برای او بی­‌تفاوت است. البته این سرنوشت برای او تنها از نقطه نظر مبارزه طبقاتی وی اهمیت دارد و نه از پاتریوتیسمی که ناشیانه و بی­‌جا از دهان سوسیال­‌دموکراسی برون آمده است».

تاکید لنین در این جزوه نه­‌تنها افشای دو انحراف بالا (یعنی شونیسم و ناسیونال بورژوازی از یک سو و از سوی دیگر تبلیغ بی­‌وطنی و با هرجنگی یکسان برخورد نمودن) می­‌باشد، بلکه اصرار و ابرام بر استقلال عمل طبقه کارگر و حزب او در تصمیم مشخص از شرایط مشخص است. او زمان ورود و یا عدم ورود به­ جنگ را به­ عهده بورژوازی نمی­‌سپارد. چه آن را برای آینده مبارزاتی طبقه کارگر مرگبار می‌­شناسد. وی چنین ادامه می­‌دهد: «دعوا بر سر آن است که آیا پرولتاریا را باید به­ ‌مصوبه­‌ای وابسته ساخت که هر جنگی را با مقاومت جواب دهد. این پرسش را در مضمونِ اشاره شده قبلی (منظور نظرِ هاروس مبنی بر بی­‌وطنی است) پاسخ دادن و تصمیم‌گرفتن، بدان معنی است که امکان زمان مبارزه سرنوشت‌ساز را از دست او گرفت و به­ عهده مخالف او گذاشت».

به­ این ترتیب روشن است که لنین برای پرولتاریای هر کشوری وظیفه­‌ای بس سنگین قایل است و آن عبارت از جدی گرفتن مبارزه طبقاتی و سرنوشت کشور و در این ارتباط استقلال عمل برای تشخیص زمان حمله و یا عقب‌نشینی است. به­ دشمن نباید فرصت آنرا داد که او محل و زمان حمله را تعیین کند. طبقه کارگر میهن سوسیالیستی خود را به­ دست خویش و بَر گور میهن بورژوازی برپا می­‌سازد.

حال این سخنان نغز در شرایط مشخص کشور ما چه مفهومی خواهد داشت. ایران کشوری است که یوغ امپریالیسم آمریکا را در انقلاب بهمن ۱۳۵۷ به­ دور افکند و آمریکا را همراه مستشاران نظامی و پایگاهایش از ایران بیرون ریخت. ایران «پیمان نظامی سنتو» را منحل ساخت و ضربه بزرگی به کمربند راهبردی امپریالیسم آمریکا به­ دور شوروی وارد آورد. ایران در منطقه­‌ای پرچم استقلال برافراشت که در زمان جیمی کارتر، رئیس جمهور وقت آمریکا، به­ منزله حریم امنیتی و منطقه حیاتی آمریکا توصیف گردید. به­ این جهت امپریالیسم آمریکا هرگز استقلال، حق حاکمیت ملی و تمامیت ارضی ایران را برنخواهد تابید. این قدرت جهانی هم اکنون با سیاست هجومی بسط سیاست نئولیبرالیسم اقتصادی مرزهای ملی و جغرافیائی ممالک را درهم می­‌نوردد و آنها را به مستعمره خود بدل کرده و دولت این کشورها را به کارگزار و گماشته خویش مبدل می­‌سازد تا تمام شرایط لازم برای غارت و بهره­‌کشی در ایران و خروج سودهای سرسام آور آن به­ صورت آزاد فراهم گردد. این روند در ایران ناتمام مانده و دستخوش آشفتگی است. آمریکا تلاش دارد با دسیسه، تحریم، جنگ، تروریسم دولتی، جنگ روانی، جاسوسی و… به دوران طلائی سابق بازگردد. اینکه رژیم جمهوری اسلامی و یا جناح‌هائی از آنها به­ چه واکنشی اقدام می­‌کنند، برای ما جنبه درجه دوم دارد. برای ما کمونیست‌های ایرانی مقاومت در مقابل سیاست امپریالیسم افسارگسیخته که برای نابودی میهنمان و قلدری و زورگوئی و نقض همه حقوق برسمیت شناخته شده جهانی در مورد کشور ما خیز برداشته است، اهمیت دارد. مبارزه ضدامپریالیستی در دفاع از حقوق قانونی ایران، از حق حاکمیت و تمامیت ارضی ایران مبارزه­‌ای برای کسب قدرت سیاسی در مبارزه ملی و آزادی پرولتاریا در مبارزه ضدسرمایه­‌داری است. این دو سطح مبارزه را نمی­‌شود در شرایط کشور ما از هم جدا نمود. مبارزه میهن‌پرستانه مکمل مبارزه انترناسیونالیستی ماست و اقدامی روشن است تا صفوف دوست از دشمن و به­ ویژه دشمنانی که نقاب «چپ» به­ چهره زده­‌اند و زمینه تجاوز آمریکا به ایران را فراهم می­‌کنند متمایز شود.

برگرفته از توفان شـماره ۲۴۱ فروردین ­ماه ۱۳۹۹ مارس۲۰۲۰

ارگان مرکزی حزب کار ایران(توفان)

Print Friendly, PDF & Email